گل صد برگ
در انتهای گذشته ای دور در پهنای کشیده شده ی آسمان آنجایی که آخرین معنا را ... آنجایی که هنوز تار و پود می نگارند ... نه به آنکس که زمان را خریدار است نه آنکه مکان را فروشد نه خبری از بیع است و نه سودی آنجا سوز می شناسند آنجا وجود را خریدارند آنجا "من" می دهی، "خود" می گیری... ... بر در آستانش که رسیدی... سایه ها خجل پنجره ها باز آفتاب خسته طلوع و غروبی برابر ابرها پنهان و شرمساز خلوتی ساده نه صدایی نه سکوتی بی تاب از استاده بودن آگاه یا ناآگاه ناگهان بوی عود... ... در این روز های بی سردی و بی گرمی به جستجوی حضوری متفاوت که تنها آسمانش او را دیده با صبری سرد و خسته و پایی لرزان و سبیل وار... نقشی را به نگاهی حرفی را به خاطری و دلی را به راهی تنها خواهمش... این شب ها آسمان خاموش کبوتر سر در گریبان لالایی بیدار شمعی در تاریکی همنوا با تنهایی به ابرها می سپارد رسم اشک ریختن را... ماه چقدر ترسان از جلوه نمایی است اینجا، یعنی زمین چنان آبی است که نگرانی شب از ندیدن آسمان را عبور داده است چقدر اینجا آشناست... و اینجاست ... همان بوی عود... پر پرواز است... ...
ما چنانیم که رهسپار خود شده ایم! ---------- ذهن فراکوشیده ی ما چنان رهگذری در جاده های "ماندن"می ماند تا رد پاهای خوبی و بدی را نقاشی کند. ضمیر خانوادگی ما همیشه سردمدار تابلویی است که به سوی بالا و پایین می خواند،خواه خاکی باشد خواه خاشاک.آوازی در میانه ی پایانی بی آلایش حس دلسوزی نمایاند تا یا راهی برگزیند یا استاده برود!!! در این بی چونی چون، بی حدی حد،چون سبکی ، حد باش! سزایت سراب خسته دل و نگاه شور است.پیوندی میان من با ما... ---------- پ.ن: بدجوری نشسته ام...یکی دست مرا بگیرد... میخواهم از آن لحظه ای شروع کنم که به یادت هستم...لحظه ای که هم اکنون است... چه بخوانمت...یا ... در هوای بارانی،دلی پر از امید با بال هایی سرشار از نیکی و راستی،در جوار بهترین روز های سال،با نام و یاد تو میخواهم بخوانمت از جان،از دل،از وجود... دیگر این بار بی بهانه آمدم...با دستان خالی...ببین... دلم تنگ است...تنگ آن دیدار و تنها از آن نگاه... ای بال پرواز دلم...ای محرم راز دلم...ای... می خواهم این بار تمام وجودم از آن تو باشد...دل از تو...اصلا دل شود کعبه...روح از تو...اصلا روح شود حیات...جان از تو...اصلا جان شود برکف...دست از تو...اصلا دست شود دامن...پا از تو...اصلا پا شود بر راه تو...سر از تو...اصلا سر شود بی تن... بگذار بدانم که تو نه میگذاری و نه میگذری...بدانم این بار چشمانت به سوی من است...بدانم روحم از دمیده ی توست... این بار آسمان از آن من است...چشمان آبی... -------------------- کنار پنجره ی خیال در حال و هوای ابری آفتابی می نمایم از جنس نور بر صفحه ی خاکستری آسمان می نگارم آن نقشی که به من آموختی ماهی میکشم از جنس نقره مثل آیینه ای بر آب رنگش از زمستانه ی توست ... فراتر از خورشید میخواهم تو را بنشانم رنگی غیر از رنگ ها جنسی غیر از جنس ها نه سفید است و نه نقره ای نه بسان آفتاب است و نه ماه میخواهم متفاوت از همه باشی نورانی تر از نور تنها ... اصلا با قلم نمیشود پس بگذار نامت را بنویسم نام: ... به کدامین نام بخوانمت که آن را درک کرده باشم؟! به کدامین جاده روم که راه کوی تو باشد؟! به کدامین نگاه،توانم محبت را اندکی جبران کنم؟! به کدامین آیه از تو توانم به آنچه که هستی یاد کنم؟! به کدامین سخن تو را بسرایم؟! به کدامین حرف و نقطه بسنده کنم؟! همه و همه آسمانی است... بر زمین و زمینیان غریب است... چه کنم... بگذار تنها این را بگویم... این اولین ِ آخرین بار است... میخوانمت... و دفتر نقاشی من... تمام شد... ... آخر میدانی دیگر این آخرین صفحه طراحی من بود... ای ستایش ای همه عادت ز بخشش ای که تنها ساز هستی از نیستی ... محبتت یادآور نامت نامت همچو یادت ... یادی ز باران بارشی از ابرهای خسته ... و من در تلاطم برخورد و نکوهش ...
موج ها خسته شده اند
کنار باد نشسته ام
به امید فردا ...
خیال گرم توست که می نشاند
بر بوستان دلم
که عاشق شوم
عاشق شوم...
تنها ستارگانند که می دانند
معنای باران چیست...
باران، اشک نیست
گریه نیست...
باران، باران است
نغمه ها می سرایند
آواز در آواز
تا سرای سکوتی را حرکت دهد
تا سلامی دیگر بنشاند بر لبانم
آرزویم صدای باران است...
...
و حالا
موج در موج
می تراود زندگانی، امید را
دیگر این سایه ساران خاموش بدانند
که اشک در برابر آفتاب چون از مهر برخیزد
یاد است...
و تو را آن به، که از یاد هم فراتری...
ساحل می خواند تو را
از اعماق دور
خورشید، نگاه هدیه داده است
صبا، راه را
آنجایی که فانوسی همپا
نثار عشق فریاد می زند
آرام...
چون عاشق...
باز هم سلام...
سلام...


