تبليغاتX
&postid گل صد برگ


گل صد برگ

نقطه های زمینی...واژه های آسمانی...

 

اولین بار که برگردون سپهر شیفتگان جمال شکوهت در روز ازل،روز صفا و وفا،بر مرکب قامتان چون کوه استوار نشسته به انتظار ایستاده ایم!

کنار حوض کوثر،دیدگان نوربخش الطاف کرامتت را با جان خویش زمزمه کردیم!

با وضوی عشق گلدسته های وجود را ترنمی نو و دلهایمان را سروری جاوید و سرشار از هستی سرودیم!

آنگاه که قنوت یا رب را در محراب جانان و شکوه سلام را در سجده گاه نور و معرفت نشاندیم!

که شاید دگر بار سکوت سنگین شب های تنهایی و پر از دلتنگیمان را با آیه الکرسی در آغوش گیریم و نوازش بی نظیرش را با اشک های چون خون از دل برخاسته را تقدیم دوست کنیم تا دست هایمان فضای گرم حضور در اسرار دو گیتی را حس کند و محبت در دل جای مانده را باید پاسخی داد!

اینجاست که هر عارفی و عاشقی و عاکفی،اندر خم شگفتی این موهبت اند و نمی دانند کدام واژه ی آسمانی را با نقطه های زمینی در عرش گویند که شاید احساسی دگر بار با شرمندگی را به جان خرند...!!!

نویسنده: روح اله ׀ تاریخ: پنجشنبه سی ام مهر 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

آیه ای از حدیث آشنایی ...

حدیث آشنایی ات بار دیگر امروز مرا پاک کرد...چون آب بی برگ...چون ابر بی خاک...چون روح اله...

لحظه ها را می شمارم و می نویسم تا بانگ درگاهت آید به گوشم...تا بخوانم تو را...تا بجویم تو را از خود و بستانم خود را ز خود...

لب بام غروب خورشید می نشینم تا ستاره ی یمانی...می خوانمت از جان و دل...از روح روح اله...

صفای نام و یادت را به وعده ات نمی فروشم...تنها و تنها تو را می خوانم...

چه نغز است و چه زیباست...چه آرام و دل انگیز است...

آیه می خواند تو را...گوش فرا می دهم،«چون بر سلطان برسم...عالم این خاک و هوا،گوهر کفر است و فنا...در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم...

خاک شوم،خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم...آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم...

و

دلی که از تو سوزد که باشد دوایش؟

چو تشنه تو باشد که باشد سقایش؟»

نویسنده: روح اله ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

امروز...چرا نمی آیی؟

 

ای آرام جانم !

غم جدایی ات مرا چنان کرد که چشمان منتظرم اشکانش را چون موج بر قدمگاهت بوسه می زند...

قدمگاهت...

 همه و همه در پی آنند و به دنبال ردپایی که بوی جاودانه و زلالت می دهد...

بویی که هر جا نامت آید، به دل می رسد و نوای مولا می دهد...

مولا جان...

عزیز تربنم...

آنچه که بر دل آید  و روح روح اله می گوید، می نویسم...آنچه که دیروز از شما اجازه گرفتم این بود که تنها بنویسم...

اینجا را مقدس می دانم...نه اینکه چون وبلاگ شخصی است و تعریف می کنم..اصلا چنین نیست...

اصلا هیچ کس اینجا نمی آید...!! شاید هرچند وقتی تک و توکی آنهم غریبه ها...آشنایان و دوستان که چون من، خودشان را نیز فراموش کرده اند جز خواص،که ارادت خاص نسبت به آنها دارم و دعاگویشان هستم!!گزاف نگویم خلاصه آقا جان ، فقط می خواستم بنویسم...همین،بی هیچ بهانه ای!!!

نمی دانم چه خطابت کنم ..می خواستم بگویم آقا، دیدم من در حدی نیستم که شما را آقا بخوانم...خواستم بگویم پدر،دیدم والاتر و بزرگتر از پدری...خواستم بگویم عشق،دیدم رسم عشق نیست در برابر معشوق،عاشق بی وفایی کند ...خواستم بگویم...چه بگویم؟(ای آنکه این را می خوانی ،کمکم کن!)

ای همه کسم..ای همه چیزم...تنها تو را می نویسم... تو را  می خوانم... تو را  می خواهم...تنها تو را می خواهم.

تنها تو را می خوانم،نه از برای مشکل گشایی یا دوای درد بیماری یا رفع نیازی...هیچ نمی خواهم و تنها برای تو و به خاطر تو،تو را می خوانم...

می خوانمت...

تمام وجودم یاد و نام توست..زبانم همیشه صدایت می زند...گوشهایم تنها تو را می شنوند...چشمانم تنها تو را می بینند...دستانم در دستان توست...پاهایم در جای پای تو...لبانم گاه خاک پایت بوسه می زند گاه دستانت...

ای حاضر...

منم که غایبم...منم که درمانده ام...منم که راه مانده ام...اصلا کدام راه؟من که گمگشته ام...

ای ظاهر و باطن...

مرا می بینی و از سینه ام خبر داری...تپش قلبم نفسم نیست،در نهانخانه ی دل سینه زنی است...

ای انیس مونس...

از دل چه بگویم که همه حجاب است...حجاب در حجاب...نفس در نفس...و دیگر هیچ...

تنها یک جمله  و التماس دعا :

اگر حجاب ظهورت وجود پست من است ...

دعا نما که بمیرم ...

چرا نمی آیی؟

 

 

 

 

نویسنده: روح اله ׀ تاریخ: یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

همین فردا ...

به نام خدا


آقا جان ...

با اجازه شما ...

می خواهم بنویسم ...

سبز سبز ...

فردا ...

همین فردا ...

...


نویسنده: روح اله ׀ تاریخ: جمعه شانزدهم مرداد 1388 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


ماه در زمره بی کس بودن خواهان خورشید است ولی ...
ولی خورشید نیست...
زمین هم که با سایه نیمه ی خود را پوشانیده است..
شاید رنگی تازه..آغازی دوباره...نقشی نیلگون زمینی به تلالو خورشید...
مهتاب رویای همیشگی اوست و ستاره ها شاهد او...

هلال نور می دهد بر بام..به نشانه ی ثریا...به ماوای طلوع..و به حضور...
آری او حاضر است...اما...او را می شناسی؟قابل لمس است؟دست یافتنی است؟راستی نامش چیست؟
گویند هنگامی سال جدید فرا می رسد دیگر حجاب معنا ندارد..چون «دوست،نه،برادر،نه،پدر...اصلا هر چه می خواهی باش» ولی همین که گویند بر چشم قدم می نهی و "با احسن حال" ما را در همان لحظه ی سکوت پس از نخستین به اعلا می رسانی کافی است ...


این لحظه را در طول سال جدید به ما بچشان و لیاقت حمل چنین لطف و محبت را بر دلمان عطا کن!


به امید دیدار...

نویسنده: روح اله ׀ تاریخ: شنبه هشتم فروردین 1388 ׀ موضوع: نوشته های نویسندگان وبلاگ ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to gole-100-barg.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

Locations of visitors to this page O meu ip